از خرمشهر ........ تا ....... خرم شهر

رسیدن به خرمشهر آباد و آزاد تکلیف امروز و هر روز همه ماست / استفاده ار مطالب و تصاویر با ذکر منبع بلامانع است

 
درگذشت یکی از خادمین خرمشهری
نویسنده : مدیریت وبلاگ - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 

انالله و اناالیه راجعون

دوست بسیار عزیزم جناب آقای سید اسماعیل بحرالعلوم اطلاع دادند که شب گذشته یکی از خادمین خرمشهری " خادم الحسین (ع) جناب آقای هادی شوش " اخوی شهید والامقام احمد شوش ،  بر اثر سکته قلبی به دیار باقی شتافته اند .

ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم ایشان از خداوند متعال برای آنمرحوم علو درجات  و برای بازماندگان صبر و اجر مسئلت می نمایم.

هدیه نثار روح همه درگذشتگان الفاتحه مع الصلوات

 


شهیدوالامقام و قهرمان "  احمد شوش "  از شهدای اولین روزهای مقاومت در خرمشهر است و بسیار مناسب است تا  گفتگویی از خواهر آنمرحوم را که در وبلاگ روایت هشتم منتشر گردیده منعکس نمایم :

شهید احمد شوش در 28 صفر سال 1335 در شهرخرمشهر دیده به جهان گشود .

احمد دوران تحصیلی خود را تا سال چهارم دبیرستان با موفقیت گذراند وپس از ان به علت معیشتی خانواده تحصیل را کنار گذاشت و به کار رفت-مدتی بعد برای خدمت مقدس سربازی رفت و بعد آنجا را ترک کرد و در جهاد سازندگی – کمیته انقلاب اسلامی – اهواز وانتظامات استانداری فعالیت نمود .شهید احمد شوش در روزهای آغاز جنگ در نبرد تن به تن تلاش بسیار نمود –شکارچی تانک لغبی بود که دوستانش به او داده بودند.

ایشان سرانجام در 8مهرماه سال 1359 در منطقه پل نو مورد هدف گلوله دشمن قرار گرفت و به خیل عظیم شهیدان اسلام پیوست.

گفتگو با خواهر شهید احمد شوش و همسر جانباز صادق جعفری فلاح پور ؛

از شوش خرمشهر تا شوش رودسر

گفتگو از : سمیه اقدامی

 

اشاره : اگر کتاب « دا » را خوانده باشید یکی از نامهای معروفی که در آن کتاب می خوانید نام شهید احمد شوش است. دلاور مردی از خرمشهر که در همان روزهای اولیه دفاع از شهر ، خون پاکش در راه اسلام وانقلاب فدا می شود. خواهر آن شهید بزرگوار اکنون 29 سال است که ساکن رودسر وهمسر یکی از پیشکسوتان ایثار وشهادت در آن شهر است. در این شماره وبمناسبت تقارن با روزهای ابتدایی آغاز جنگ تحمیلی به سراغ ایشان رفتیم تا بشنویم وبخوانیم صحبتهای جذابشان از آن روزها را ... با ما همراه باشید.

 

لطفا خودتان را معرفی نمایید

سکینه شوش هستم متولد شهر خرمشهر در تاریخ 3/3/1342.ما در خانواده پر جمعیتی بزرگ شدیم . که خدا را شکر همه هم اهل ایمان بوده  وهستند . شش برادر و دو خواهر. مادرم زن مومنه ای بود و ما را هم خدا را شکر با قرآن و نمازودین آشنا کرد.

 

از مبارزات پیش از انقلاب بگویید

البته من به اقتضای سنم  با  برادرم شهید احمد شوش در راهپیمایی می رفتم. برادرم آن زمان اعلامیه می آورد جایی را اختصاص داده بود که  اعلامیه ها را تکثیر می کردند. یک دستگاه چاپ داشتند در اتاقی بالای پشت بام ، گذاشته بودند و تکثیر می کردند. بچه ها ی مبارز رفت و آمد زیادی داشتند.کتابهای دکتر شریعتی را می آورد برای ما می خواندیم.

 

از لحاظ نظامی ، آیا شهید احمد شوش آموزش های خاصی هم دیده بودند؟

زمان جنگ عرب و عجم نه . آموزش به آن صورت ندیده بود. زمان پیروزی انقلاب که سرباز بود. چون حضرت امام (ره) فرموده بودند سربازها فرار کنند ، احمد فرار کرد. شاهرود سرباز بود.در مبارزات پیش از انقلاب وپخش اعلامیه و ... ساواک  دنبالش کرده بود. ما آن موقع گوجه می گذاشتیم در فریزر و از بالای پشت بام می زدیم تو سر نیروهای شاهنشاهی که به مبارزین ما حمله می کردند.

 

پس در محیط خانواده آرامش داشتید که این کارها را می کردید ؟ مادر مخالفت نمی کردند ؟ بالآخره احتمال کشته شدن ومشکلات دیگر بود

نه به هیچ وجه مخالف نبودند. گفتم کسی که دین داشته باشد با این جور چیزها که مخالفت نمی کند

البته برادرم در جنگ عر ب و عجم زخمی شد. یک روز بنی صدر به خرمشهر آمد . سال  58 بود. احمد را نمی شناخت. بنی صدر می آید و گوش او را می گیرد و می گوید  خیلی فعالی !

ما نمی دانیم بنی صدراشاره ای کرد یا اتفاقی افتاد  که منجر به درگیری شد. از بالای ساختمان به اینها تیراندازی می کنند. برادرم به همراه دوستانش در پشت جیپ بودند و داشتند دفاع می کردند که  از بالا تیر به ران پایش می خورد وسریع او را به سمت بیمارستان می برند اما در بین راه مهاجمین به ماشینشان حمله کرده وآن را به آتش می کشند. لذا دوستان برادرم از طریق پشت بام ها احمد را به بیمارستان می رسانند. ظاهرا در آنجا هم تلاش می کنند که او را بکشند. بعد از چند روز خبرنگاری به سراغ احمد می رود وهمین موضوع هم باعث شد که دشمن متوجه شود احمد در بیمارستان شاهپور اهواز بستری است لذا به آنجا حمله کرده ودر نهایت اورا به تهران می برند در آنجا وقتی می خواهند تیر را از پایش در آورند ، پایش تقریبا فلج می شود .

البته احمد با همان وضعیت بالآخره بلند شد وآمد وبه فعالیتهایش ادامه داد. در این مدت دوستان احمد در اطراف کوچه ومنزل ما مراقب بودند وبطور نامحسوس ورود وخروج افراد به منزل ماراکنترل می کردند که مبادا خطری متوجه او باشد وبخواهند اورا در خانه بکشند.

از طرف دیگر برادر بزرگترم آقا محسن با هزار تلاش برای احمد ویزا گرفت که او بتواند برود آلمان تا پایش را درمان کند .اسمش را هم در یک تور مسافرتی نوشت که برود. اما احمد که از همان اول با این موضوع مخالفت می کرد پول را از آن تور مسافرتی می گیرد وبعد با همان پول به لبنان می رود برای کمک به مبارزین آنجا.در لبنان ودر طی دوره های آموزشی چریکی با آقای فلاح پور –  که بعد ها همسرم شدند – آشنا می شود.

آنها در سال 58 به ایران بر می گردند وپس از فرمان تشکیل بسیج همسرم در رودسر واحمد در خرمشهر به تاسیس بسیج اقدام کرده وهمچنان رابطه خوب خود را حفظ کردند.    

 

جنگ که شروع شد شما در چه حال وهوایی بودید ؟

 

آن زمان مدرسه نمی رفتم . حمله عراق که شروع شد و جنگ زده  شدیم ، هیچ چیز نداشتیم که روی آن زندگی کنیم.  هواپیماهای عراقی هم هر جا ، نور می دیدند بمباران می کردند برای همین ما شبها چراغ ها را خاموش می کردیم وبا نور شمع زندگی می کردیم. صدام اعلام کرد که ما حمله می کنیم به خرمشهر زنها یشان را  به اسارت می گیریم ، مردهایشان را هم می کشیم . برادرم احمد آمد گفت باید همین  امشب بروید بیرون از خرمشهر. مادرم گفت ما کجا برویم ؟. اگر بخواهد کشته بشویم خب همه با هم می میریم .

 البته احمد گفت وقتی شما باشید ما نگرانیم ولذا نمی توانیم خوب دفاع کنیم چون از این بی دین ها هر کاری برمی آید. لذا اصرار داشت که از خرمشهر خارج شویم. و ماهم خارج شدیم

 

از خداحافظی تان از خرمشهر بگویید ، آیا برادرتان را بعد از آن دیدید ؟

خداحافظی بسیار تلخی بود. حتی مادرم به برادرم نگاه نکرد هم به این امید که چند روزه بر می گردیم وهم ناراحت بود که می گفت از شهر خارج شوید. اما احمد نگران اسیر شدن ما ومشکلات پس از آن بود. لذا با ناراحتی زیاد بالآخره خدا حافظی کردیم و دیگر احمد را  ندیدیم. تا اینکه ایشون در هشتم مهر ماه شهید شد.

البته آن زمان چون ارتباط تلفنی نبود ما اطلاع دقیقی از احمد نداشتیم. برخی خانواده هایی هم که هنوز برای آوردن وسایلشان به خرمشهر می رفتند  به دروغ به ما می گفتند که احمد زنده است. وحال آنکه شهید ودر مزار شهدای جنت آباد خرمشهر دفن شده بود. حتی در رودسر برایش مراسم ختم گرفته بودند ولی ما نمی دانستیم. تا اینکه نزدیک چهلمش یک مینی بوس از رودسر آمدند قم وتازه ما متوجه شهادت او شدیم که خیلی به من ومادرم سخت گذشت.(گریه خواهر شهید)

 

خیلی دوستش داشتید ؟

خیلی ، خیلی !  اصلا احمد من را با قرآن ودین آشنا کرد. هر وقت روزه می گرفتم من را تشویق می کرد وروز عید فطر برایم یک چادر یا عبای عربی می خرید وخلاصه با تشویق کردن به دینداری نزدیک می کرد. هر چند همه برادرهایم را دوست دارم اما احمد چیز دیگری بود. محبتش جور خاص ودلچسبی بود.  نمی دانم از قلبش بود ؟ از چهره معصومش بود ؟ (گریه و بغض خواهر شهید)

 

از برادر شهیدتان بیشتر برایمان بگویید

آدم بی توقعی بود .واقعا اهل کمک کردن به دیگران بود. گاه در خرمشهر باران هایی در حد سیل می آمد . احمد لباسهای کهنه اش را تنش می کرد ومی رفت برای اینکه به پیرتر ها برای رد شدن از خیابانها کمک کند. یکبار رفت وبدون کاپشن برگشت. وقتی مادرم علتش را پرسید گفت که کاپشن را به پیرمردی که لباس نداشته داده که سرما نخورد.

از سفر لبنان که برگشت یک چمدان سوغاتی آورد که داخل آنها تعداد زیادی روسری عربی بود. اما فقط یکی از آنها را به مادرم داد. بقیه را  ظاهرا گفت که برای او نیست. اما هر روز تعدادی را می برد ما هم نمی دانستیم چه می کند ؟ بعد از شهادتش فهمیدیم بین نیازمندان توزیع می کرده است. احمد  وقتی می دید یک جوانی ، شرو خلافکاراست ،  ولش نمی کرد ، می رفت با او دوست می شد. همه می گفتند احمد لاته  چون با آنها نشست و برخاست می کند . احمد لات نبود ، به خدا همان ها آمدند در جنگ پا به پایش ایستادند . همان ها با خدا شدند ، نماز خوان شدند.

اگر دختری مو هایش بیرون بود ، وقتی احمد می آمد می زد تو سر خودش و می رفت داخل . هیبت بخصوصی داشت که نمی دانم  از چی بود

 

شما بعد از خارج شدن از خرمشهر، کجا رفتید ؟

ابتدا رفتیم منزل یکی از بستگان در اصفهان که هر سال عید می آمدند پیش ما .اما متاسفانه آنقدر برخورد سردی با ما داشتنمد که دو روزه آنجا را ترک کردیم ورفتیم قم .اول تصمیم داشتیم برویم مسافرخانه اما به ما جا نمی دادند . خلاصه به هر زوری بود با پول کمی که آورده بودیم یک خانه کرایه کردیم. من ومادرم وزن داداشم وبچه های کوچک بودیم وعملا مردی نداشتیم. کف خانه فرش وموکتی نداشتیم برای همین مقوا پهن کردیم خلاصه در هوای سرد خیلی اذیت شدیم .البته نیش وکنایه مردم بیشتر آزارمان می داد.

 

در قم زندگیتان چطور می گذشت ؟

برادرم آقا محسن برای درآمد وکار رفت بندر عباس .برادر کوچکترم هادی را هم گذاشت که مرد زندگیمان باشد. پدرم هم از کار افتاده بود. ما نرفتیم در مجتمع های جنگ زدگان زندگی کنیم. بعد از مدتی نمی دانم از چه راهی ، از طرف مر حوم سید احمد خمینی (ره)  منزل ما را پیدا کردند ونمایندگانی برای سرکشی آمدند ومقداری پول زیر تشک پدرم گذاشتند اما او به هیچ عنوان قبول نکرد. در واقع احساس می کرد که پول خون پسرش را می گیرد لذا اصلا نپذیرفت تااینکه بعدها با حقوقی که برای مهاجرین مقرر شد والبته پول درآمد برادرم زندگی را می گذراندیم.

 

آقا ی فلاح پور چگونه  شما را پیدا کردند ؟ از ازدواجتان بگویید ؟

آقا فلاح پور، ابتدا به اشتباه  یک عده  جنگ زده را که فکر می کرده خانواده احمد ( یعنی ما )  دوستش هستند می برد رودسر که بعد متوجه می شوند ما نیستیم. لذا دوباره پرسان پرسان ما را در قم پیدا کردند وچند باری هم برای سرکشی به منزل ما رفت وآمد داشتند حتی با خانواده شان.  

8 مهر سال 60  سالگرد شهادت  احمد بود که بچه ها می خواستند بروند عملیات . حاج صادق و بقیه آمدند قم ودر مراسم سالگرد  شرکت کردند  بعد راهی جبهه شدند . دو روز بعد خانواده احمد آمدند قم برای خواستگاری. قبل از آن هر کس آمده بود گفته بودم نه . اینها که آمدند به مادرم گفتم هر چی شما بگویید. هر چی برادرهایم بگویند . ( یعنی بله ) صحبت ها که شد مادرم به من گفت تو زبانشان را بلد نیستی فرهنگ شان را نمی دانی ،  آنجا هیچ کس را نداری فکر اینها را کردی ؟

 

شما چرا قبول کردید؟

به خاطر شخصیتش ، به خاطر ایمانش.  . البته بخاطر تعریف هایی هم که برادرم احمد از ایشان کرده بود چنین تصمیمی را گرفتم.

 

همسرتان آن زمان چکار می کردند ؟ چگونه وارد جنگ شدند ؟

فقط جبهه می رفتند و بسیجی بودند . در واقع  از همان اول در جنگ حضور داشت چون برادرم احمد زنگ زد برایش ( زمانیکه هنوز هیچ نیرویی نرفته بود خرمشهر و جنگ هم مشخص نبود که چی به چی است )  زنگ زد برایش که من اینجا تنهایم بیا. ایشان هم آمدند.

 

مراسم عروسیتان به چه صورتی برگزار شد ؟

نمی دانم شاید بعد از عملیات فتح المبین بود .حاج آقا  از عملیات آمد قم خانه ما و گفت من الان می روم بچه ها را آماده می کنم برای جشن عروسی پس فردا میام دنبال تو می رویم برای مراسم . بعد آمدیم یک سری مهمان را دعوت کرد  و شام داد و سرود انقلابی ، سرود 22بهمن و الله و اکبر و این طور چیزها ، گذاشتند.  عروسی ما یک جشن ساده بود. یک مانتو سفید بلند و یک روسری سفید بلند پوشیدم . بعد هم رفتیم سر خانه و زندگی خودمان. یک اتاق کرایه کردیم در رودسر

 

آمدید گیلان چه حال و هوایی داشتید؟

نه زبانشان را بلد بودم ، نه می دانستم رفتارشان چه جوری است . می نشستند حرف می زدند من هیچ نمی فهمیدم ، خیلی غریب شدم.  روز هفتم ازدواجم ، حاج آقا رفتند عملیات بیت المقدس . درست روز هفتم ازدواجمان رفتند. من اینجا کسی را نمی شناختم ، فقط خواهرشان را می شناختم فامیلهای حاج آقا دور هم جمع می شدند وهمه با هم گیلکی حرف می زدند ولی من هیچ چیز نمی فهمیدم وفکر می کردم شاید درباره من می گویند. می رفتم تو حیاط گریه می کردم ، چشمهایم راخشک می کردم دوباره می آمدم پیششان می نشستم . مادر شوهرم خدابیامرز می گفت با تو گیلکی حرف می زنیم تا بالآخره یاد بگیری.

 

وقتی خرمشهر آزاد شد شما کجا بودید چه حال و هوایی داشتید؟

من با همسر شهید مطلب اسماعیلی که اهل رودسر بود با هم رفته بودیم قم پیش مادرم . ما دایم اخباررا گوش می دادیم .وقتی صدای مارش می آمد دست به دعا بودیم آن روز وقتی مارش زدند  وخبر دادند که خرمشهر آزاد شد ، آن  لحظه فقط سجده شکر به جا آوردیم و دعا کردیم که جوانها سالم باشند ، برگردند. به خانواده هایشان .خدا رو هزار مرتبه شکر.

 

اصلا فکر آزادی خرمشهر را می کردید؟

بله چون می دانستیم جوان های ما نمی گذارند یک  وجب از خاک ما دست دشمن باشد ،  غیر ممکن بود . آنها  از جانشان مایه می گذاشتند  بخاطر پول و مقام که نرفته بودند ،  به خاطر مقام اگر بود  می آمدند عقب یا این که می گفتند  ولش کن . اما واقعا به خاطر عشقشان به وطن و امام بود . لذا مطمئمن بودیم که آزاد میشود.

 

آیا از بستگان شما کسانی بودند که در عملیات فتح خرمشهر به شهادت برسند؟

بستگان من نه اما دو تا از برادرهای شوهر من شهید شدند . شهید محمود و شهید حجت جعفری فلاح پور که هردو در حیک روز ودر عملیات بیت المقدس شهید شدند.

 

شنیده ایم که خواهر شوهرهای شما هم می رفتند به منطقه جنگی ،  بفرمائید مادر شوهر شما چقدر در این امر نقش داشتند ؟

بله خودش آنها را از زیر قرآن رد می کرد ، پشت سرشان آب می ریخت . با سلام و صلوات آنها را می فرستاد. یک بار نشد که بگوید نروید . به دختر چه ؟ اصلا به دخترهایش نگفت نروید اصلا جلوی آنها را نگرفت.

 

از فرزندانتان بگویید

فرزند اولم محمود است. که اسم برادرشوهر شهیدم را روی او گذاشتند. که متولد خرداد 62  است. دومی حجت که اسم برادر شوهرشهید دیگرم است و متولد بهمن 63 ودانشجو بود که در سانحه تصادف از دنیا رفت. . سومی مطلب که سال 65 دنیا آمد. چهارمی زهراست که سال 67 دنیا آمد .آخری هم احمد است که سال 82 متولد شد.

 

زنان رودسر در پشت جبهه چه کارهایی انجام می دادند؟

برای رزمنده ها لباس می دوختیم ، کاموا بافی می کردیم ، کمپوت و مربا می پختیم . بسته بندی محصولات می کردیم و می فرستادیم جبهه

 

برای عوض شدن فضا ، خاطره شیرینی دارید از آن زمان بگویید ؟

خاطره های خوشمان همان پیروزی هایمان بود .وقتی یک عملیاتی موفق اجرا می شد و مارش آنرا می شنیدیم انگاردنیا را به ما داده بودند . وقتی می فهمیدیم که بچه ها موفق شدند ، خدا را هزار مرتبه شکرمی کردیم.

 

تلخ ترین خاطره شما از آن ایام چیست ؟

یکی شهادت برادرم بود ، یکی وقتی شنیدیم که خرمشهر سقوط کرد. با آن همه زجری که بچه ها کشیدند ، نه اسلحه داشتند و نه هیچ مهماتی.

جوانها در آنجا خیلی زجر کشیدند. قبل از شروع رسمی جنگ که ما در خرمشهر بودیم ، در آن  بی آبی ، نان خشک را به خدا برایشان آب می زدیم ، بعد نگاه می کردیم ببینیم  چی داریم ، گوجه ای ، خیاری ، چیزی اگر بود همین ها را خرد می کردیم نمک می زدیم می دادیم بخورند . تازه اینها قبل از شروع واقعی جنگ بود که بعد ما آمدیم.

 

جنگ که تمام شد چه احساسی داشتید ؟

جنگ که تمام شد از یک طرف خوشحال و از یک طرف ناراحت بودیم . وقتی امام فرمودند  جام زهر می نوشم ، چرا مجبور شد ؟ کی مجبورش کرد که این جام زهر را بنوشد ؟ جوان ها که هنوز همان جلو بودند ، چرا مجبور شد  ؟ به نظر من برخی از کسانی  که دور و برایشان  بودند مجبورش کردند . که اگر می خواهید جنگ را ادامه بدهید اجبارا باید همه چیز مهیا باشد ، لذا . امام گفت جام زهررا می نوشم.

 

خرمشهر که می روید حال و هوایتان  به چه صورت است ؟

آنجا احساس غریبی می کنم زیاد نمی روم .سالی یک بار عید می روم ولی واقعا احساس غریبی می کنم

 

در پایان سفارش خاصی دارید؟

مسئولین به جوانان برسند که هرز نروند . حیف این مملکت است. ما خیلی به جوان ها یمان احتیاج داریم . همین ها هستند که باید دنباله رو شهدا باشند. این همه خون دادیم ، این همه جوان  . به جوانها برسند که هرز نروند پیرو شهدایشان باشند. امید به آنها بدهند .سعی کنند فرزندان خانواده شهدا وجانبازان وایثارگران را دور هم جمع کنند تا بتوانند از این طریق آنها را از لحاظ اخلاقی ودینی وایمانی تقویت کنند.

 

ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادید