از خرمشهر ........ تا ....... خرم شهر

رسیدن به خرمشهر آباد و آزاد تکلیف امروز و هر روز همه ماست / استفاده ار مطالب و تصاویر با ذکر منبع بلامانع است

 
مردی با چشمان آبی
نویسنده : مدیریت وبلاگ - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

«لباسمون رنگ خاکه، خودمون هم از خاکیم و بیشتر از این هم نیستیم.»

پسری با قامت بلند، چهره‌ای خندان، نگاهی گیرا و چشمانی آبی آنقدر در آسمان شب زیبا می‌درخشید که به جای اینکه خاک دامن گیرش شود، دل را دامن‌گیر می‌کرد.


شهید بهروز مرادی در اول دی ماه 1335 در خرمشهر و در خانواده‌ای اصفهانی دیده به جهان گشود، او که تحصیلاتش را در خرمشهر و در مدرسه بازرگانی کوروش کبیر با شهید محمدعلی جهان‌آرا همکلاسی بود، پس از پایان تحصیلات به عنوان معلم آغاز به کار کرد.

 

او در سال 1364 در رشته صنایع دستی در دانشگاه پردیس اصفهان مشغول تحصیل شد و قبل از پایان تحصیلاتش در چهارم خرداد 1367 در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

 

بهروز می‌گفت: «کوچه‌های این شهر به خون شهداء مطهر است با وضو وارد شوید». همانگونه که خودش نیز بر دروازه شهر آن را نگاشت.

 

بهروز می‌نوشت: «هر بار که خود را مهیا برای نوشتن می‌بینم در خود احساس می‌کنم که کوهی از اندوه و نگرانی بر دوشم سنگینی می‌کند و همین باعث می‌شود که از ابراز آن خودداری کنم.»

 

او می‌گفت:«گاه احساس می‌کنم آنچه را که با آن درگیر هستیم یک درد است و برای درمان آن، چاره راه را سخت می‌بینم. مریض‌های عادی با یک آمپول و قرص مداوا می‌شوند، ولی آنچه ما را در برگرفته، میکروب و ویروس نیست، بلکه چیزی است که بیشتر شعله‌های سرکشی را می‌ماند که بند‌بند وجودمان را می‌سوزاند.»

 

او می‌دانست فریادگری است که فریادی از او شنیده نمی‌شود و می‌گفت:«به جز خدا، با چه کسی باید سخن گفت؟‌»

 

بهروز در اول محرم 1364 در خرمشهر نوشت: «گویی در این انقلاب تنها مانده‌ایم، کسی نیست بفهمد ما چه می‌گوییم؟، دوستانمان یکی یکی می‌روند و دیگران هم در انتظار می‌روند و می‌رویم تا شاید آیندگان را راهگشا باشیم.»

 

او می‌گفت: «به هر کجا که می‌رویم غریبه‌ایم و همه با هم بیگانه، آنقدر که از خود بیخود شده‌ایم و آنهایی که ما را به راه جنگ کشاندند، برایمان دل می‌سوزانند گویی به منجلاب فسادی افتاده‌ایم که برای نجات، نیاز به منجیانی آنچنانی داریم.»

 

بهروزاعتقاد داشت: خاک این شهر دامنگیر است، شهری مانند خرمشهر که هر خانه‌اش دست کم چند گلوله توپ و خمپاره خورده و به کلی ویران شده، خاکش دامنگیر است به خاطر خصلت‌هایی که درون زندگی مردم این شهر وجود دارد و برخوردی که با یکدیگر دارند، یک نوع گرما و صمیمیت خاصی دارد.

 

دوستانش می‌گویند: بهروز را فراتر از زمان خودش نمی‌توان شناخت، شجاع بود، آنقدر که بعد از فتح خرمشهر تک و تنها دنبال اجساد گمنام شهیدان می‌گشت.

 

او روی یک دوش خود گلوله‌های آر-پی- ‌جی و دوربین فیلمبرداری که ناظر تمام لحظات با خرمشهر بودن را داشت و با دستی دیگر قلم به دست از دلتنگی‌هایش برای خواهرزاده‌اش می‌نوشت.

 

دوستانش می‌گویند:بهروز با آن روح بزرگ و با عظمت و پرصلابت خود هم معلم بود و هم بسیجی. حیف بود که همه دوستانش رفته باشند، اما خودش نرود، او دوست نداشت حتی تابوتش را بچه‌هایی که می‌شناسند بلند کنند همانگونه که آخرین گلوله سربی مانده در خشاب تک تیرانداز عراقی مهمان تن بهروز شد و سپس قطعنامه 598 پذیرفته شد.

 

بهروز می‌گفت: جمعیت خرمشهر 36 میلیون نفر است. او نه فرزند خرمشهر که برادر مهربان همه ماست. کسی که نامش در کنار شهیدانی چون محمدعلی جهان آراء، احمد شوش، بهنام محمدی، امیر رفیعی، محمدرضا دشتی‌زاده، نورانی، اکبر رنجبر، رضا دشتی، حمود ربیعی، جمشید برون و... همه بچه‌های خرمشهر به یاد می‌آورد که روزی روزگاری قرار بود خرمشهر برای ایرانی‌ها نباشد...

 

بعضی زندگی را هنرمند و بعضی هنرمندانه تعریف می‌کنند، اما بعضی‌ها چون بهروز مرادی هنرمندانه زندگی می‌کنند، همانگونه که شهید سیدمرتضی آوینی در وصفش نوشته است: «جنگ اگر چه ادامه حیات معمول را برید، اما از منظری دیگر، دروازه‌ای به بهشت خاصان اولیای خویش بر ما گشود. تو گویی نبض دلیری و مرگ آگاهی است که در سنج و دمام می‌تپد. روی تابلوی ورودی شهر نوشته است: در کوچه‌های این شهر به خون شهدا آغشته است با وضو وارد شوید.

 

رزم‌آوران از این منظر آسمانی به جنگ می‌نگریستند، در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است، با وضو وارد شوید. این تابلو را بر دروازه خرمشهر، شهید بهروز مرادی نگاشته است، مردی از سلاله جوانمردان. این تصویر به سال 1359 باز می‌گردد، چهارماه پس از آ‌غاز جنگ تحمیلی، او تا سال 1367 که به شهادت رسید، پای از جبهه‌ها بیرون نگذاشت.

 

خانه شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی‌ها قرار دارد. در این خانه سه شهید زیسته‌اند، بهروز مرادی، پدر و برادرش.