از خرمشهر ........ تا ....... خرم شهر

رسیدن به خرمشهر آباد و آزاد تکلیف امروز و هر روز همه ماست / استفاده ار مطالب و تصاویر با ذکر منبع بلامانع است

 
روایت روزی که خرمشهر "خونین شهر" شد
بازخوانی تاریخ دفاع مقدس/ «4 آبان» سالروز سقوط خرمشهر
روایت روزی که خرمشهر "خونین شهر" شد

خبرگزاری فارس: نخستین روزی که خرمشهر سقوط کرد، «حاج محمد افراسیابی» موذن مسجد جامع، اذان ظهر را در خرمشهر غربی سرداد؛ حالا دیگر مسجد جامعی که مرکز تجمع مدافعان بود، به اشغال دشمن درآمده بود؛ آن روز سکوت حزن‌انگیز خرمشهر و صدای خمسه خمسه‌های عراقی قلب ما را می‌آزرد.

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، «عبدالرضا آلبوغبیش» در شمار مردانی است که در جریان مقاومت 34 روزه خرمشهر در آغازین روزهای جنگ تحمیلی رشادت‌های زیادی از خود نشان داد. 24 مهر 1359 در نبرد مستقیم با بعثی‌ها 13 گلوله به بدنش اصابت کرد؛ اما تقدیر آن بود که زنده بماند تا امروز گوشه‌ای از رشادت‌ها و شهادت‌های رزمندگان دوران دفاع مقدس را بازگو کند و مقاومت جوانمردانه اندک نیروهای مردمی و بومی خطه خوزستان با ماشین جنگی رژیم بعث عراق را به روایت بنشاند.

او تنها ناظر صحنه شهادت شیخ «محمدحسن شریف قنوتی» است؛ در دوران دفاع مقدس 13 گلوله‌ به بدنش اصابت کرد اما هنوز 4 گلوله از آنها در سینه‌اش جا مانده و خیال بیرون آمدن که ندارند هیچ، بلکه گاهی با تکان خوردن‌های بی‌موقع، خودی به این رزمنده نشان می‌دهند. سال‌هاست «عبدالرضا آلبوغبیش» در جدال با تکه‌های سربی بدنش که تلاش دارند خود را به قلب و نخاع او برسانند و جسمش را بی‌حرکت و تسخیر کنند، پیروز بوده همان طور ‌که او در صحنه نبرد تن به تن با نیروهای بعثی عراق پیروز بوده است.

این رزمنده مقاوم روزهای خونین خرمشهر در عین قهرمانی، گمنام مانده است. او پس از پایان جنگ به زندگی عادی خود بازگشته و به شغل آزاد مشغول شده، اما سینه‌اش مملو از خاطرات دست اول روزهای نخستین جنگ است؛ روزهایی که ارتش بعث عراق با حمله ناجوانمردانه‌اش به شهرهای مرزی مردم ما را به خاک و خون کشید و بسیاری از شهرها و آبادی‌های مرزی را ویران و با خاک یکسان کرد.

برقراری ارتباط با «عبدالرضا آلبوغبیش»، که هم اکنون با گذراندن 52 بهار از زندگی‌اش در خوزستان اعتبار و جایگاه ویژه‌ای یافته و بیشتر اوقاتش را صرف حل و فصل مشکلات مردم می‌کند، کار سختی نبود چرا که برای شرکت در همایش «24 مهرماه 59 در خرمشهر چه گذشت؟» چند روز پیش به تهران آمد و در گفت‌وگویی روزهای تلخ اشغال شهر عزیزش خرمشهر را اینگونه روایت کرد.
این روایت را بخوانید.

خرمشهر دارای دو ضلع غربی و شرقی است که تا روز تهاجم گسترده دشمن بعثی در «24 مهر 59» بخش شرقی آن به اشغال نیروهای دشمن درآمد؛ با تعداد نیروهای محدود در ضلع غربی این شهر به وسعت یک کیلومتر که به «کوت شیخ» معروف است، مستقر شدیم؛ هر چند من در 24 مهر با «شیخ شریف قنوتی» به سختی مجروح شده بودم اما روایت سقوط خرمشهر شنیدنی است چرا که تنها 17 نفر از جمله «حاج محمد افراسیابی»، فرزندش «رضا افراسیابی» و «مرتضی قربانی»‌ از افراد شاخص هستند با شنا کردن از عرض رودخانه به قسمت غربی‌ خرمشهر آمدند.

*با شنیدن خبر سقوط خرمشهر آرزوی مرگ از خداوند کردم

«حاج محمد افراسیابی» همزمان با حمله گسترده عراقی‌ها در 24 مهرماه 59 مدت 2 روز در خرمشهر مخفی شده بود؛ نیروهای خودی که محل اختفایش را می‌دانستند او را به عقب بازگردانند. هرچند مجروحیت من باعث شده بود مدت یک هفته در بیمارستان بستری شوم اما زمانی که خبر سقوط خرمشهر را از زبان پرستار شنیدم آرزوی مرگ کردم چرا که زحمات زیادی برای ماندگاری آن کشیده بودیم اما رحمت خداوند نصیب ما شد و توانستیم با ایستادگی و مقاومت، آن را بازپس بگیریم؛ روزی که خرمشهر «خونین ‌شهر» شد و روزی که خرمشهر آزاد شد با همان حال مجروحیت در این منطقه حضور داشتم و به عنوان نیروی پشتیبانی به نیروها روحیه مقاومت می‌دادم.

*فرار از بیمارستان

این رزمنده مقاوم خرمشهری درباره حضور دوباره‌اش در خرمشهر می‌گوید: وقتی کمی خیالم از وضعیت جسمی‌ام راحت شد، تصمیم گرفتم از بیمارستان فرار کنم. همان روز «حسین فخری» و «خسرو نوعدوستی»، به عیادتم آمدند. خسرو خمپاره‌انداز ماهری بود، آنقدر خمپاره می‌زد که خودش از دود و گرد و خاک آن سیاه می‌شد اصلاً‌ یک پارچه آتش بود؛ وقتی اوضاع و احوال جبهه را از او پرسیدم، گریه امانش نداد. خواستم کاری برایم بکند. گفت «‌هر کاری بگی برایت انجام می‌دهم» گفتم «از تو خواهش می‌کنم نادر را خبر کن، ماشینش رو بیاورد تا بتوانم از اینجا فرار کنم، دیگر دارم دیوانه می‌شوم. اگر به حرف دکترها باشد، من تا آخر سال باید اینجا بمانم».

خسرو وقتی حال مرا دید، فهمید واقعاً از این وضع خسته شده‌ام، مکث کرد و دست آخر پذیرفت؛ قرار ما برای روز بعد گذاشته شد تا به کمک آنها از بیمارستان فرار کنم؛ فردای آن رو‍ز، در وقت مقرر به بهانه هواخوری به حیاط بیمارستان رفتم؛ خسرو «حسین فخری» و «محمد نادریان» را خبر کرده بود و آنها سر قرار رسیدند؛ نادریان حال و احوالی کرد و گفت «ماشین بیرون بیمارستان است، چی کار کنم؟» گفتم «ویلچرم رو هل بدید و به بهانه هواخوری و گشت‌زنی از بیمارستان خارجم کنید».

نادریان ویلچرم را هل داد و خسرو هم سرمم را دستش گرفت و حرکت کردیم؛ دم در خروجی، نگهبان پرسید «کجا آقا؟» گفتم «جایی نمی‌رویم، اینها رفقای من هستند. یک چیزی در ماشین گذاشتن، می‌خواهند به من نشان بدهند» آن بنده خدا هم باور کرد و حرفی نزد؛ بچه‌ها مرا دم ماشین رساندند و سوار کردند. ماشین نادریان فورد هشت سیلندر سفید رنگ بود؛ به زحمت داخل ماشین نشستم، ویلچر را هم کنار دیوار بیمارستان رها کردیم و رفتیم. نادریان گفت «الان با این وضعیت کجا می‌خواهی بروی؟» گفتم «کوت شیخ»! با نوشتن نامه‌ای مبنی بر رضایت‌نامه به همراه دوستانم از بیمارستان فرار کردم و آن نامه را فقط به خاطر همسرم که پرستار این بیمارستان بود نوشتم تا مسئولین به او ایراد نگیرند.

آلبوغبیش تصریح کرد: به ضلع غربی خرمشهر رفتیم و به «کوت شیخ» رسیدیم؛ جایی که فقط یک رودخانه بین آن و خرمشهر فاصله بود؛ از دور، مناره مسجد جامع خرمشهر دیده می‌شد، با دیدن مناره مسجد جامع، یاد خاطرات گذشته‌ام افتادم و گریه کردم. به زحمت از ماشین پیاده شدم و ایستادم؛ بدنم سنگینی می‌کرد، اما به هر زحمتی بود سعی کردم به خودم فشار بیاورم و راه بروم. از آن جایی که قبل از جنگ، کارهای باستانی می‌کردم، بدن آماده و ورزیده‌ای داشتم، همین آمادگی و ورزیدگی‌ جسمی‌ام سبب شد در برابر آن زخم‌ها و گلوله‌ها طاقت بیاروم. بچه‌ها از راه رفتن من در تعجب بودند و می‌گفتند «عراقی‌ها نتوانستند تو را بکشند،‌ اما تو با این کارها خودت را می‌کشی! «خسرو نوعدوستی» این حرف‌ها را می‌زد و می‌خندید».

* با سقوط خرمشهر تنها منطقه غربی آن به نام «کوت شیخ» به دست دشمن نیفتاد

«کوت شیخ» یکی از مناطقی مسکونی‌ بود که به دلیل وجود رودخانه از خرمشهر جدا افتاده بود. یعنی بین کوت شیخ و خرمشهر فقط یک رودخانه بود و همان هم سبب شده بود عراقی‌ها نتوانند آنجا را اشغال کنند. چون برای اشغال آن باید از روی پلی عبور می‌کردند که رزمنده‌ها آن را با تمام قوا در محافظت خود داشتند. یادم نیست عراقی‌ها این پل را منهدم کردند یا ایرانی‌ها؛ به هر حال،‌ انهدام این پل هم باعث شد عراقی‌ها نتوانند «کوت شیخ» را اشغال کنند.

بچه‌ها در کوت‌شیخ جمع شده و در خانه‌های مسکونی مستقر بودند، ما هم به جمع‌شان پیوستیم. چون وضع جسمی خوبی نداشتم، بچه‌ها رعایت حالم را می‌کردند؛ حضور من با آن وضعیت در میدان جنگ، روحیه بیشتری به بچه‌ها می‌داد.

حدود 70 متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم و به کار دیده‌بانی و حفاظت مشغول بودیم. تعداد زیادی از پرسنل نیروی دریایی و سپاه خرمشهر هم بودند. سپاه خرمشهر با جذب نیرو از اقصی نقاط ایران خودش را تقویت و بازسازی کرده بود و تازه نفس به دفاع از کشور ادامه می‌داد.

با اینکه «محمدعلی جهان‌آرا» فرمانده سپاه خرمشهر در آبادان استقرار داشت ولی بدنه سپاه در ضلع غربی خرمشهر مستقر بود. یادم هست در همان «کوت شیخ» حدود 700 ـ 800 سپاهی و نزدیک به 700 پرسنل و تکاور نیروی دریایی حضور داشتند؛ ما نیز همراه این نیروها به خدمت جبهه و جنگ در آمدیم؛ دوره‌ای که سپاه در «کوت شیخ» مستقر بود، به واسطه پیوستن نیروهای مردمی توسعه یافت و روز به روز پرتوان‌تر شد.

چند روزی از استقرارم در کوت شیخ گذشت؛ هر روز حالم بهتر می‌شد و می‌توانستم بدون تکیه به عصا راه بروم؛ بیشترین مشکلم درد کاسه زانویم بود که با گلوله‌ عراقی‌ها از جا کنده شده بود.

* حزن‌انگیزترین اذان در نخستین روز سقوط خرمشهر توسط «حاج محمد افراسیابی»

نخستین روزی که خرمشهر سقوط کرد، «حاج محمد افراسیابی» موذن مسجد جامع خرمشهر، اذان ظهر را در خرمشهر غربی لبیک گویان گفت اما این اذان با روزهای دیگر تفاوت داشت و چقدر دلگیر و دردناک بود چرا که این اذان از گلدسته‌های خرمشهر پخش نمی‌شد؛ مسجد جامعی که مرکز تجمع نیروها و فرماندهان بود، به اشغال دشمن درآمده بود؛ سکوت حزن انگیز خرمشهر شرقی و صدای خمسه خمسه گلوله‌های عراقی قلب ما را می‌آزرد.

استقرار ما در ضلع غربی به گونه‌ای بود که نیروهای بعثی نمی‌توانستند از رودخانه عبور کرده و به سمت ما حرکت کنند. عراقی‌ها با حرکت به سوی «ذوالفقاریه» در صدد تصرف آبادان بودند اما هوشیاری و رشادت‌های نیروهای ایرانی در اجرای عملیات ذوالفقاریه باعث شد تا دشمن با عبور از محلی به نام «میدان تیر» زمین گیر شود.

* حماسه‌آفرینی جهادگر 17 ساله ماهشهری

«حسین شیوخی» جهادگر 17 ساله ماهشهری طرحی را برای زدن خاکریز در منطقه ارائه داد به طوری که عراقی‌ها نمی‌توانستند به پیشروی‌های خود ادامه دهند؛ این جوان طوری تدبیر کرده بود که برای ایجاد یک کیلومتر خاکریز، عراقی‌ها توانایی هدف گرفتن او و لودرش را هم نداشتند؛ سرانجام بدون کوچکترین آسیبی کار خاکریز را به اتمام رساند.

* شهادت «شیخ شریف» در 24 مهرماه، سقوط خرمشهر را برای دشمن آسان‌تر کرد

شهادت «شیخ شریف» منجر به سقوط ضلع شرقی خرمشهر شد؛ حضور شیخ شریف برای خرمشهر نعمتی بود چرا که باعث تجدید قوای نیروها می‌شد و اجازه سقوط خرمشهر را نمی‌داد اگر این شهید زنده بود خرمشهر هیچ وقت سقوط نمی‌کرد چرا که با رشادت‌هایش و خستگی ناپذیربودنش همیشه جلوی دیگر رزمندگان مبارزه می‌کرد.

* اکنون روزگار غریبی است، احساس غریبی می‌کنم حتی در خرمشهر

آلبوغبیش با چشمانی اشکبار و با حسرتی عمیق و در حالی که به آن روزها فکر می‌کند و می‌گوید: اکنون روزگار غریبی است نمی‌دانم چرا احساس غریبی می‌کنم حتی در خرمشهر آن روزها برای دیدار خانواده‌ام که می‌خواستم بروم همه رزمنده‌ها پول تو جیبشان را در می‌آوردند و می‌دادند، «ما همان بودیم که بودیم» چرا الان باید دنبال مال دنیا باشیم!

گفت‌وگو از روح‌الله فرقانی
انتهای پیام/