از خرمشهر ........ تا ....... خرم شهر

رسیدن به خرمشهر آباد و آزاد تکلیف امروز و هر روز همه ماست / استفاده ار مطالب و تصاویر با ذکر منبع بلامانع است

 
حماسه آفرینی های فدائیان اسلام و شیخ شریف در خرمشهر

معرفی خرمشهر و شرح مبارزات و مجاهدات فرزندان این مرز و بوم در آن از جمله اهداف این وبلاگ است .

آنچه در ادامه می آید برگرفته شده از گفتگوی خبرنگار خبرگزاری فارس با حجت الاسلام آقای قنواتی است که از جمله مبارزان و مجاهدان است که از روزهای ابتدایی دفاع مقدس در خرمشهر حضوری فعال داشته است .

***** 

در نخستین روزهای مقاومت خرمشهر، نقش بی‌بدیل نیروهای مردمی تحت فرماندهی بزرگانی چون شهید هاشمی و شهید شریف، متاسفانه آن گونه که باید بیان و ارزیابی نشده است. گفتگوی خبرنگار فارس با محمد محسن قنواتی خوشبختانه در حد مجالی که مطالبی از این دست فراهم می‌سازد، شرح دقیق و کاملی از این ایثارهاست.

 * سوال :  نام شهید مجتبی هاشمی همزمان با حماسه خرمشهر مطرح می‌شود. آیا آشنائی شما با وی به همین مقطع برمی‌گردد یا قبل از آمدن هم با هم آشنائی داشتید؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

مقدمتاً باید مطالبی را عرض کنم در باب عظمت مقاومت خرمشهر که بعد از قیام حضرت اباعبدالله‌(ع) در کربلا، ما دومی برای آن نمی‌شناسیم. من پیروزی 8 سال دفاع مقدس ما، پیروزی 31 روزه جنگ حزب‌الله و پیروزی 22 روزه مردم مبارز و سلحشور غزه، همه را پیرو مقاومت خرمشهر می‌دانم که اگر مقاومت خرمشهر نبود، امروز معلوم نبود که بر سر انقلاب ما چه آمده بود و اسلام چه صدماتی خورده بود، منتهی هر کسی به اندازه استعداد خودش می‌تواند این مقاومت را تشریح کند و هنوز ملت ما که هیچ، حتی برای مسئولین ما هم چون این حماسه هنوز تازه است، عظمت و اهمیت آن را درک نکرده‌اند و هرچه می‌گذرد ارزش و اهمیت این مقاومت برای ما روشن‌تر می‌شود.

سال گذشته ما از فکه و شوش و... دیداری داشتیم و سردار فتح‌الله جعفری مطلبی را نقل کرد و گفت که حالا خیلی مانده تا ما به عظمت مقاومت خرمشهر پی ببریم و آن مطلب این بود که عراقی‌ها از سمت چپ به خوزستان حمله کردند و تا کناره پل ‌کرخه آمدند و آنجا ایستادند. آنها منتظر بودند لشکرهائی که به خرمشهر حمله کرده بودند، ابتدا خرمشهر را تصرف کنند و بعد به آبادان برسند و بعد از آبادان، لشکرها از چپ و راست، به طرف اهواز و اندیمشک و دزفول هجوم بیاورند.اینها قرار گذاشته بودند بعد از تصرف خرمشهر، به سمت اهواز حرکت کنند و قبل از آن، حرکت نکنند، کما اینکه بعد از تصرف خرمشهر،‌ دهلران را تصرف کردند و به سمت اهواز آمدند.

عظمت عملکرد نیروهای مردمی این بود که اجازه ندادند لشکرهای چپ و راست عراق به یکدیگر ملحق شوند و برای تصرف شهرهای خوزستان حرکت کنند. تصورش را بکنید که این رزمندگان و دلیر مردان چه خدمت بزرگی در این خطه کردند. یکی از دلیرمردانی که در آن مقطع زمانی مظلومیت امام، مظلومیت انقلاب و تنهائی امام و انقلاب بود به سمت خرمشهر، یعنی آن صحنه کربلائی آمد، شهید سید مجتبی هاشمی بود. در آن برهه چنان آتشی در خرمشهر و خوزستان بر پا شد که مردم گیج شدند و واقعا نمی‌فهمیدند چه باید بکنند. هر کسی سعی داشت جانش را بردارد و نجات بدهد. شما در خرمشهر خانواده‌هایی را می‌دیدید که نه پولی برداشتند، نه وسیله‌ای، نه چیزی. خانم‌ها چادرها را به سر کردند و بچه‌ها را به بغل گرفتند و فرار کردند و امیدشان هم این بود که همان شب غائله تمام می‌شود و فردا به خانه‌هایشان برمی‌گردند.

در این وانفسا،ارتشی وجود نداشت و پس از انقلاب، بسیاری از فرماندهان آن یا معدوم شده و یا فرار کرده بودند. تمام قدرت یک ارتش به فرماندهان آن است و بعد به ابزار و تجهیزات آن است، ولی ارتش ما به وضعیت ضعیفی دچار شده بود. سپاه هم که یک نهاد نونهال بود که قوی‌ترین اسلحه‌ای که در اختیار داشت، مثلا ژ-3 بود و تعداد بسیار کمی آر.پی.چی و چند عدد خمپاره 60. سپاه آبادان به جزیره خارک رفته و یک توپ 106 را برای آموزش بچه‌‌های سپاه آبادان و خرمشهر آورده بود. تانک‌هائی که از ارتش به میدان جنگ آمده بودند، غالبا یا گلوله نداشتند، ‌یا لوله تانک خراب بود یا خود تانک از کار افتاده بود؛ خلاصه اینکه به درد نمی‌خورد. اگر هم این اشکالات وجود نداشتند، فرماند‌هان می‌گفتند به ما دستور شلیک نداده‌اند. اینهائی را که عرض می‌کنم برای این است که می‌خواهم فضای آن روز را برای شما ترسیم کنم تا پی به ارزش کار دلاورمردانی چون شهید هاشمی ببرید. از یک طرف هم عده‌ای خود فروخته را داشتیم به نام خلق عرب که البته مردم عرق خوزستان جزو اینها نبودند. اینها نه تنها در خوزستان که در بلوچستان و کردستان و گنبد و سایر نقاط ایران هم بودند و هر روز با هدایت بیگانگان، مثل قارچ از زمین سبز می‌شدند.از یک طرف ضعف نیروهای نظامی را داشتیم و از یک طرف خیانت اینها را و خلاصه از نظر فرماندهی، تجهیزات، ضعف روحی و همه چیز در شرایط بسیار بدی گرفتار شده بودیم. نیروهای اندک کارآمد ما هم که از روز اول در کردستان و گنبد و سایر نقاط درگیر ضد انقلاب بودند. بسیج به امر امام تشکیل شده بود، اما هنوز شکل منسجمی نگرفته بود و هنوز توان آن محسوس نبود. روزهای اولی که مردم به میدان جنگ آمدند‌به آنها نیروهای مردمی می‌گفتند و عنوان بسیج مطرح نبود.

منافقین که با نیت و اراده و آگاهی کامل بر مقاصدشان، از شهرهای مختلف به خرمشهر آمده بودند، هرجا که به سلاح دسترسی پیدا می‌کردند، آنها را به سرقت می‌بردند تا به شهرها بیاورند و در شهرها آشوب ایجاد و جبهه را تضعیف کنند و رزمندگان اسلام هرچه زودتر شکست بخورند. بعد از امام، از نظر فرماندهی و مقام، رئیس جمهور را داشتیم که باید خادم‌ترین فرد به انقلاب و اسلام می‌بود، اما خائن‌ترین افراد از آب درآمد و هیچ کاری هم در قبال او نمی‌شد کرد و راه پس و پیشی برای رزمندگان وجود نداشت. امام فرماندهی کل قوا را به او محول کردند و او به جای اینکه بیاید سپاه و نیروهای مردمی را تجهیز کند، جلوی این کار را می‌گرفت.

یک روز در خرمشهر آمدند و به شیخ شریف گفتند که یک جیپ مهمات دارد از شهر بیرون برده می‌شود. گفتیم جلویش را بگیرید، گفتند قدرتی نداریم. اینها می‌گویند ما نیروهای بنی‌صدر هستیم، این سلاح‌ها خراب هستند و ما آمده‌ایم اینها را ببریم. شیخ شریف خودش وارد عمل شد و گفت: "اسلحه‌ها را کجا می‌برید؟ بچه‌های ما اسلحه ندارند. " گفتند: "‌ما نیروهای بنی‌صدر هستیم و این سلاح‌ها خرابند و باید آنها را ببریم. " ایشان گفت: "فعلا فرماندهی منطقه را من به عهده دارم. این اسلحه‌ها را پیاده کنید و بگذارید بچه‌‌های ما مسلح شوند. " خلاصه درگیری بین بچه‌های شیخ شریف و بچه‌های بنی‌صدر بالا گرفت. حالا شما تصورش را بکنید بنی‌صدری که فرمانده کل قواست،‌در آن معرکه داشت چگونه عمل می‌کرد. اینها را می‌گویم تا ببینید در چه وضعیتی بودیم. خلاصه شیخ شریف گلنگدن را کشید و گفت: "اگر حرکت کنید، می‌زنم. " در آن زمان بهترین ماشین جیب آهو بود که آنها در اختیار داشتند. ماشین را روشن کردند و شیخ، چرخ‌های ماشین را به رگبار بست و ماشین خوابید. بعد به بچه‌ها گفت: "سریع اسلحه‌ها را تخلیه کنید. " اینها گفتند: "می‌رویم به بنی‌صدر می‌گوئیم. " شیخ هم گفت: "به هر کسی که دلتان می‌خواهد بروید بگوئید ".

خاطره دیگری را بیان می‌کنم تا عظمت کار امثال شهید هاشمی برای جامعه ما و تاریخ آینده، روشن شود. آیت‌‌الله عراقی که رئیس دادگاه‌های انقلاب آبادان و خرمشهر و رئیس دادگاه‌های ارتش استان بود، نقل می‌کند: "به گردان دژ خرمشهر آمدم و مرا راه ندادند! اما ناگهان دیدم عده‌ای که چهره‌هایشان بسیار برایم آشنا بود، ‌دارند سلاح‌هائی را تحویل می‌گیرند. خوب که دقت کردم، دیدم ما اینها را به عنوان منافق محاکمه و بعد آزاد کرده بودیم و حالا اینها به ستاد بنی‌صدر رفته و در گردان دژ مستقر شده بودند. فورا به بچه‌ها گفتم اسلحه‌ها را بگیرند و آنها را دستگیر کنند ".

در خرمشهر، مردمی که شاید در دوران انقلاب فقط صدای تیراندازی‌‌هائی را شنیده بودند و یا در سال‌های 57 تا 59 که در خرمشهر بمب‌گذاری‌هائی صورت گرفت، صدای انفجار بمب را شنیده و چند شهید داده بودند و یا خبر درگیری‌های بچه‌های سپاه در مرز به گوششان خورده بود، حالا ناگهان انواع و اقسام سلاح‌ها مثل باران روی سرشان سرازیر شده بود؛ یعنی خانم خانه توی حیاط نشسته است و دارد رخت شوهر و بچه‌هایش را می‌شوید و فرزندش هم دارد بازی می‌کند که ناگهان خمپاره توی حیاط می‌افتد و همه تکه پاره می‌شوند و آنهائی هم که جان به در برده‌اند،‌ نمی‌دانند چه بکنند. آن روزها در خرمشهر در خانه‌های مردم کمتر با جنازه سالم برخورد می‌کردید، بلکه بیشتر پا و دست و کله بود که این طرف و آن طرف افتاده بود. باید این تکه‌ها را توی پتو یا چادر شب جمع می‌کردید تا بتوانید ببرید و دفن کنید.

عراقی‌ها توپ‌های 105 را کنار هم می‌گذاشتند و آن قدر امکانات داشتند که5 تا 5 تا شلیک می‌کردند و ما به اینها می‌گفتیم خمسه خمسه. فکر می‌‌کردیم یک سلاح جدید آمده که 5 تا لوله دارد و 5 تا گلوله را با هم می‌زند، درحالی که اینها 5 تا توپ بود که با هم می‌زدند. در چنین موقعیتی مردم نمی‌دانستند بروند؟ بمانند؟ تکلیف هیچ کس معلوم نبود. اصلا دشمن را نمی‌دیدند و از آسمان و زمین مورد حمله قرار گرفته بودند.

مطلب دیگری را از مظلومیت امام و خرمشهر و مردم و انقلاب، خود من در صحنه حضور داشتم که شیخ شریف وارد شد و دو نفر از سربازهای دژبان جلوی او را گرفتند و گفتند: "باید سلاح‌هایتان را تحویل بدهید. " شیخ شریف گفت: "ما آمده‌ایم کمک شما. تازه باید خوشحال هم باشید. " گفت: "دستور بنی‌صدر است. هر کسی که در خرمشهر جواز حمل اسلحه ندارد، باید اسلحه‌اش را تحویل بدهد. " بعد هم نشستند و گلنگدن را کشیدند و گفتند: "یا اسلحه‌هایتان را بدهید یا خلع سلاحتان می‌کنیم. " شیخ با زبان لین یک روحانی با اینها صحبت کرد و گفت: "ما آمده‌ایم به شما کمک کنیم. " سربازها گفتند: "یعنی شما ما را می‌زنید؟ " شیخ شریف گفت: "اگر لازم باشد، شما را هم می‌زنیم. ما برای دفاع از اسلام آمده‌ایم. " آنها گفتند: "شیخ! ما ماموریم و معذور. شما ما را ببخشید ".

شیخ آمده بود آبادان که برای خرمشهر نیرو بیاورد. این وضعیت سیاسیت و نظامی ما در خرمشهر بود. در روزهای اول اشغال خرمشهر، یک عده از نیروهای شهربانی و ژاندارمری تا گلوله آخر جنگیدند و شهید شدند. صدام و ناتو و انگلیس و صهیونیسم و شوروی آن موقع، در کشیدن این نقشه اشتباه نکرده بودند که ما سه روزه خرمشهر را می‌گیریم و یک هفته‌ای خوزستان را. برآوردی که کرده بودند، از نظر نظامی برآورد غلطی نبود، اما اینها یک عامل بزرگ را در محاسبات خود در نظر نگرفته بودند و آن هم دست خدا بود که ناگهان از آستین امثال شیخ شریف بیرون آمد.

شیخ دو بار به اعدام محکوم شده بود و باید در سال‌های 42 و 43، یا در تظاهرات که به طرفش تیراندازی‌ها شده بود و یا در شکنجه‌ها باید کشته می‌شد. همیشه هم متاثر بود که چرا شهید نشد، اما خداوند عالم، او را نگه داشت تا از بروجرد به سمت خرمشهر حرکت کند و اولین کسی بود که نیرو،‌ تسلیحات و محمولات غذایی مورد نیاز مردم خرمشهر را به دست آنها رساند. ایشان در روز 3 مهر، یعنی 4 روز از جنگ گذشته، در خرمشهر بود و در همین روزها گروه خود را از نیروهای مردمی تشکیل داد. در جریان خرمشهر به‌قدری اوضاع به هم ریخته بود که سرباز از سرهنگ فرمان نمی‌برد. آن وقت شیخ شریفی که از بروجرد آمده بود، وقتی در مسجد جامع فریاد می‌زد: "چه کسی داوطلب است که به مقابله عراقی‌ها برود؟ " از سرباز و استوار گرفته تا سرهنگ از جا بلند می‌شدند و اعلام آمادگی می‌کردند، ‌یعنی همه فرماندهی ایشان را قبول کردند.

از جمله دلاورمردانی که وارد این صحنه شد، شهید نامجو رحمةالله علیه بود که آمد در دانشکده افسری امیرالمؤمنین(ع) اعلام کرد: "نیرو می‌خواهیم،‌ چه کسی آماده است؟ " ستوان‌هائی که دوره دانشکده افسری را طی کرده بودند و قرار بود دو روز دیگر مراسم درجه گرفتن آنها باشد، حدود 250 نفر حرکت کردند و به طرف اهواز رفتند. شهید نامجو اینها را دو قسمت کرد. حدود 125 نفر به خرمشهر آمدند و 125 نفر در اهواز ماندند. فرمانده اینها تیمسار حسنی‌سعدی است. در میان اینها شهید اقارب‌پرست، شهید امان‌اللهی بودند و سرهنگ شریف‌نسب که آن موقع سرگرد و از مؤثرترین مقاومت خرمشهر بود که باید درباره‌شان‌ مطالب زیادی نوشته شود. اینها از دلاورمردانی هستند که آمدند و در خرمشهر جمع شدند. همه اینها سلاح می‌خواستند و به شیخ شریف گفتند ما به هیچ کس جز خودت اعتماد نداریم، یعنی شیخ باید آب و غذای نیرو‌ها را می‌رساند، تجهیزاتشان را می‌رساند و علاوه بر اینها باید غذای ارتش را هم تامین می‌‌کرد.

سردار شریف‌ نسب که به عنوان فرمانده به آنجا آمده بود، می‌گفت: "نگاه کردیم دیدیم هیچ کس جز شیخ شریف، مورد اعتماد ما نیست. " چنین وضعیتی در خرمشهر بود که یک فرمانده ارتش نگاه می‌کرد و می‌دید یک نفر هم پیدا نمی‌شود که به او بگوید آقا شما مامور هستید سلاح ارتش را تهیه کنید.

از جمله کسانی که در این غربت، در این بی‌یاوری انقلاب، در این مظلومیت امام و مردم مضطرب به میدان آمد، مرحوم آسید مجتبی هاشمی بود. ایشان با 100 نفر از تهران حرکت می‌کند و به اهواز می‌آید. این بچه‌ها به اهواز می‌رسند و آسید مجتبی تلاش می‌کند برای این بچه‌ها سلاح تهیه کند تا به خرمشهر بیایند و کمک و از سقوط خرمشهر جلوگیری کنند. آسید مجتبی به هر دری می‌زند، کسی به او اسلحه نمی‌دهد تا زمانی که به آقای نوری، امام جمعه فعلی خرمشهر برمی‌خورد. ایشان می‌پرسد: "اگر من برایت سلاح تهیه کنم، تو به خرمشهر می‌آئی؟ " آسید مجتبی می‌گوید: "ما سه روز است که اینجا هستیم و به هر دری که می‌زنیم، هیچ کس در استانداری به ما سلاح نمی‌دهد ".

در هرحال توسط آقای نوری،‌100 قبضه سلاح تهیه و در اختیار آسید مجتبی قرار داده می‌شود. آسید مجتبی اسلحه‌ها را بین این 100 نفر تقسیم می‌کند و آنها به هر وسیله‌ای که دستشان می‌رسد، خودشان را به خرمشهر می‌رسانند و تبدیل به یک نیروی مؤثر در مقاومت خرمشهر می‌شوند. محوریت و رهبریت و فرماندهی کل با شیخ شریف است. ارتش،‌ هم به او یاری و هم از او پیروی می‌کند، هم از او انتظار دارد که در جائی که نیرو می‌خواهد، شیخ شریف فوری به او برساند، در هر جا سلاح می‌خواهد به‌سرعت به او برساند، غذا می‌خواهد همین‌طور. سپاه هم شیخ شریف را یاری می‌کند،از جمله اینکه سپاه آبادان که معلوم نیست از بیت امام یا جای دیگری مامور شده بودند، به‌طور مرتب به شیخ شریف تجهیزات و سلاح‌های ضروری را می‌رساند. ارتش هم از طریق گارد ساحلی مامور می‌شود که شیخ شریف را تجهیز کند و مهمات و خمپاره و انواع تسلیحات را در اختیار او بگذارد. وضعیت به‌گونه‌ای بود که شیخ شریف به آبادان آمده بود و به عموی ما ‌گفته بود: "عمو! من برای آبادان یک خمپاره 60 آورده‌ام. " ما به قدری محروم بودیم که شیخ شریف می‌خواست به اینها دلگرمی بدهد که بایستید و مقاومت کنید، حتی به خانواده‌ها و عموی خودش می‌گفت یک خمپاره 60برای آبادان آورده‌ام.

در چنین وضعیتی آسید مجتبی هاشمی هم وارد گود و به عنوان یک چهره مبرّز و رزمنده وارد میدان شد. گاهی در کنار شیخ بود و گاهی از هم جدا بودند. به هر صورت آسید مجتبی از نظر نظامی به این نتیجه رسیده بود که ما داریم در خرمشهر نیروهایمان را از دست می‌دهیم و در مقابل عراق هم نمی‌توانیم مقاومت کنیم و امروز یا فردا بالاخره عراق شهر را تصاحب می‌کند، پس ما نیروهایمان را از شهر خارج می‌کنیم که در عقبه مقابله کنند. شهید هاشمی آمد و این مطلب را با شیخ مطرح کرد و شیخ قبول نکرد و در نتیجه بحث در میان آن دو بالا گرفت، یعنی این مسئله تبدیل به مشاجره‌ای بین آسید مجتبی و شیخ شد.

حجت‌الاسلام و المسلمین آسید محمد باقر موسوی در مسجد جامع، از محترمین و بزرگان و معتمدین خرمشهر و بسیار صاحب نفوذ در شهر بود و در روزهای آخر، خانه‌اش مرکز مبارزه و مقابله با دشمن بود. یادم هست مرحوم آقای خلخالی هر وقت به خرمشهر می‌آمدند،‌ به منزل ایشان وارد می‌شدند، همچنین آقای هادی غفاری، نوه امام و همه کسانی که از بیت امام می‌آمدند، به‌آنجا وارد می‌شدند، یعنی تا زمانی که آن خانه تخلیه نشد، همه به آنجا می‌آمدند و از وضعیت نیروها خبر می‌گرفتند و اینجا یک مقر بود که کمتر دیده‌ام به آن در نقل خاطرات اشاره شده باشد. این بحث مشاجره در مسجد جامع انجام شد و آقای موسوی رسیدند و پرسیدند: "شما دو تا چه‌تان شده؟ ‌شما که هر دو دارید برای مقابله با دشمنان دین وکشورتان و به خاطر خدا می‌جنگید. " آسید مجتبی جوان‌تر بود. از سابقه شیخ شریف هم خبر نداشت، نه ایشان که هیچ کس جز آقای موسوی و یا مرحوم خلخالی که از سوابق مبارزاتی این روحانی در دوران طاغوت خبر داشت، دیگر هیچ یک از مردم خرمشهر اعم از نظامی و غیرنظامی، ایشان را نمی‌شناختند. البته اخوان جهان‌آرا و شهید اعلم‌الهدی یا شهید افسر شهنوازی هم شیخ شریف را از زندان می‌شناختند. شیخ شریف هم رو نمی‌کند که من از طرف بیت امام در اینجا هستم، تشکیلات می‌شناسم،‌ اهل مبارزه هستم. آسید مجتبی عصبانی می‌شود و می‌گوید: "این شیخ همه ما را به کشتن می‌دهد،‌ خودسر عمل می‌‌کند. " آقای موسوی می‌پرسد: "نظر شما چیست؟ " سید مجتبی می‌گوید: "نظرم این است که برویم آن طرف شهر و نیروهایمان را از خرمشهر به آن طرف پل ببریم. " از شیخ همین را می‌پرسد، شیخ جواب می‌دهد: "ما تنها نیروئی هستیم که داریم اینجا مقاومت می‌کنیم. اگر برویم، تا خود اهواز دیگر نیروئی نیست که بماند و مقاومت کند و عقبه‌ای نداریم. اگر ما از خرمشهر بیرون برویم، نه تنها خرمشهر، ‌بلکه آبادان و حتی خوزستان سقوط می‌کنند. من از شهر خارج نمی‌شوم، حتی اگر قطعه قطعه بشوم. " آقای موسوی رو می‌کند به سید مجتبی و می‌گوید: "تو با شیخ کاری نداشته باش. اگر می‌خواهی نیروهایت را ببری،‌بردار و برو ".

این سخنان در آسید مجتبی اثر می‌گذارد. آسید مجتبی و دیگرانی که دستور عقب‌نشینی از خرمشهر را می‌دادند، متوجه نکته ظریفی که شیخ شریف شده بود، نشده بودند. امروز ما می‌فهمیم که اگر شیخ شریف در مقاومت خرمشهر نمی‌ماند و فرماندهان را تشویق به ایستادگی نمی‌کرد و با سخنان خودش، به رزمندگان روحیه و شجاعت نمی‌داد و دشمن را در مقابل آنها خوار و ذلیل نمی‌‌کرد، ما امروز وضعیت خطرناکی داشتیم، اما آن موقع، چون بحبوحه جنگ بود، کسی متوجه این نکته نشد. این سخنان در آسید مجتبی مؤثر واقع شد و او کسی است که تا روزهای آخر سقوط خرمشهر در آنجا ماند.

 

*سوال:آیا نیروهای این دو تحت یک فرماندهی عمل می‌کردند؟

آسید مجتبی و شیخ شریف هر یک نیروهای خودشان را داشتند و نمی‌شود گفت در کنار هم می‌جنگیدند،‌ چون شیخ شریف غیر از هدایت و فرماندهی نیروهای خودش، ‌باید به ارتش هم می‌رسید، سپاه را هم حمایت می‌کرد و با ایراد خطبه، نیروها را تهییج می‌کرد و به حرکت وا می‌داشت. در آن روزها شهدای گران‌قدر جهان آرا، اقارب‌پرست، امان‌اللهی، سرهنگ شریف‌نسب هم بودند که هر کدام با نیروهای خودشان در محوری مشغول مقاومت بودند.

مقاومت خرمشهر متاسفانه آن‌گونه که باید مورد بازبینی و بازیابی قرار نگرفته و من کمتر به مطالبی شبیه به آنچه عرض کردم، به‌خصوص نقش نیروهای مردمی در آنها برخورده‌ام.

 

*سوال:آیا سابقه آشنائی قبلی بین شیخ شریف و سید مجتبی بود؟ علت سئوالم هم این است که به نظر می‌رسد هر دوی آنها در دوران شهید نواب صفوی، ارتباطاتی با فدائیان اسلام داشته‌اند.

شیخ شریف قنوتی اولین فردی است که بعد از قضایای نواب صفوی و شهادت فدائیان اسلام، در سال 40، یعنی آغاز نهضت امام، از ایشان دستور می‌گیرد که گروهی مسلح تشکیل بدهد. برخلاف بعضی از آقایانی که اصرار دارند بگویند امام طرفدار گروه مسلح نبود. امام با بصیرتی که داشتند، یکی از معدود سیاستمداران عالم هستند که معتقد بودند ما باید ارتش مردمی داشته باشیم که اگر ارتش رسمی ما در میدان کارزار، کم آورد،‌ ارتش مردمی به کمک ارتش رسمی ما بشتابند. آنهائی که می‌گویند امام با مبارزه مسلحانه موافق نبودند، سخت در اشتباهند. شما ببینید حمایت امام خمینی از شهید نواب صفوی را که قیام مسلحانه را علیه طاغوت پایه گذاری کرد و دنبال حکومت اسلامی بود و درباره‌اش نشریه و کتاب ‌نوشت. وقتی او دستگیر می‌شود، امام به محضر آیت‌الله بروجردی(ره)می‌روند و ناامید به خانه برمی‌گردند و عبایشان را پرت می‌کنند و از این مسئله که نتوانستند کاری بکنند، بسیار ناراحت می‌شوند.

حمایت امام از شهید اندرزگو هم تا بدان پایه بود که فرمودند به او شهریه بدهید. شهید اندرزگو از شخصیت‌هائی است که ساواک 14 سال در به‌ در به دنبال او بود. بعد به انقلاب می‌رسیم که امام دستور تشکیل سپاه پاسداران را می‌دهند. هرگز سابقه ندارد که رهبر انقلابی بیاید و علاوه بر نیروی نظامی موجود، نیروی نظامی جدیدی را تشکیل بدهد. امام می‌فرمایند باید ارتش 20 میلیونی داشته باشیم.

در سال 40 عده‌‌ای می‌آیند و به شیخ شریف می‌گویند ما حاضریم عده‌ای از طاغوتی‌ها را بکشیم و خودمان به کوه‌ها بگریزیم. شیخ شریف می‌گوید: "من اگر چنین اجازه‌‌ای را به شما بدهم، بستگان شما به روحانیت بدبین می‌شوند. " او سعی می‌کند در عین حال که جوان‌ها را جذب می‌کند تا به طرف گروه‌های دیگر نروند، از هر نوع اقدام خودسرانه‌ای جلوگیری کند. شیخ شریف در جواب آنها می‌گوید: "من از طرف خودم نمی‌توانم در این مورد فتوائی بدهم. باید بروم و از استادم بپرسم و اجازه بگیرم. " در سال 1341 شیخ شریف به محضر امام می‌‌آید. نتیجه صحبت شیخ شریف با امام این می‌شود که شیخ شریف از طرف امام اطلاعیه‌ای را برای مرحوم سپیدار می‌آورد که در بالای آن جمله‌ای به این مضمون آمده که: "تمام مسلمین باید برای مقابله با ظلم مسلح شوند. " عکس یک دشنه هم به صورت مات،‌ روی این اعلامیه هست. شیخ شریف اعلامیه را برای مرحوم سپیدار می‌آورد و می‌گوید: "آقا جازه دادند و اسم گروه شما هم انصارالزهرا است. " و به این ترتیب اولین گروه مسلح در زمان طاغوت، ‌به دستور امام،‌ توسط شهید شیخ شریف قنوتی در سال 41 شکل می‌گیرد.

 

*سوال: در دوره شهید نواب صفوی، ایشان با گروه فدائیان اسلام هم رابطه داشتند؟

بله. وقتی از شیخ شریف می‌پرسند: "شما چرا با فدائیان اسلام همکاری می‌کنید. " می‌گوید: "امروز تنها گروهی که برای اسلام قیام کرده، گروه فدائیان اسلام است. " بعد از شهادت مرحوم نواب در سال 37، شیخ شریف متواری می‌شود و به روستای دورافتاده‌ای در استان فارس می‌رود و پیوسته تحت نظر مامورین بوده، به‌طوری که دائما از آن روستا به سپیدان یا شیراز می‌رفته است. شیخ شریف هرگز خودش این حرف‌ها را برای کسی نمی‌زد و تک تک این خاطرات را ما از سینه‌های مردمی که او را در شهرها و روستاها می‌شناختند، در طول 20 سال بیرون کشیده‌ایم و نوشته‌ایم.

شیخ شریف هرگز به کسی نمی‌گفت با چه کسانی و در کدام شهرها و با کدام یک از علما در تماس بوده است. هرگز هیچ چیز را تا لحظه مرگ عنوان نکرد، مگر اینکه اتفاقی یا به اجبار اشاره‌ای به مواردی می‌کرد. بسیاری از دوستان شیخ شریف این چیزها را نمی‌دانستند تا وقتی که من کتاب خاطراتم را چاپ کردم.

 

*سوال:از ارتباط شهید هاشمی با فدائیان اسلام چیزی می‌دانید؟

آسید مجتبی جزو گروه فدائیان اسلام بود که مرحوم آیت‌الله خلخالی برای زمان جنگ تشکیل داده بود. من به دلیل سن آسید مجتبی بعید می‌دانم که با فدائیان اسلام اولیه رابطه‌ای داشته. اگر با شیخ رابطه می‌داشت، می‌دانست که او دارد چه کار می‌کند.

 

*سوال: رابطه گروه‌های گوناگون در خرمشهر چگونه بود؟

آنها تا روزهای آخر سقوط خرمشهر، دائما با یکدیگر تعامل داشتند. در روزهای آخر عده‌ای دو دست و دو پا و چشم‌هایشان را از دست دادند و عده کثیری هم شهید شدند. عده‌ای هم زخمی شدند و بعد از کمی معالجه، باز بر می‌گشتند و مقاومت می‌کردند که خود من یکی از آنها بودم. وقتی عملا بچه‌های همه گروه‌ها از پا در آمدند و دیگر نیروئی نماند. شیخ شریف گفت: "حالا دیگر هر کسی برای خودش عمل کند. " و گر نه تا آن روزها هم با هم تعامل داشتند.

 

*سوال:آیا بعد از شهادت شیخ شریف، تتمه گروه ایشان به سید مجتبی ملحق شدند؟

یک عده به ایشان و یک عده به سپاه خرمشهر ملحق شدند. من یادم هست که در کوت‌ شیخ هم با هم بودیم که بعد آسید مجتبی آمد و وارد محاصره آبادان شد و از نیروهائی بود که مبارزات جانانه‌ای کرد و حماسه‌های زیادی را در صحنه آبادان آفرید.

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8807140500